خسته ام.
و این را می شود از تمام فلش هایی که بین کتاب های نیمه کاره ام گذاشته ام، فهمید. این را برای خودم می گویم. شاید باورم شود که چقدر این روزها دور شده ام، دور ِ دور از شوقی که دیگر ندارم.
این، با مرض های عجیب وغریب همیشگی ام فرق دارد و درست یک ماه و خرده ای است که یقه ام را جر داده ، یک جرخوردگی عمیق که هر چقدر با سوزن سفتش می کنم، باز در می رود.
وقتی به ورقهای کلاسور آبی رنگم نگاه می کنم و شماره 60 را بالای آخرین سری تمرینات هیدرولوژی می بینم، یا وقتی مکانیسم کیلیانی و راف می خورد توی ذوقم، خسته تر می شوم. آن وقت یاد برگه ی انتخاب واحدم می افتم که هشت ترم با تعدادی واحد پاس شده و نشده و معدلی درخشان و دو واحد افتاده ی انقلاب اسلامی و ... تویش ثبت شده و حالم بدجوری گرفته می شود.
احساس چلمنی عجیبی همراه با افسردگی بهم دست می دهد، بعد یاد یک نفر می افتم که ترم هفت درسش تمام می شود و راحت می شود و همه اش تابستان می شود و من می خوابم و می خوانم و می نویسم و به زندگی فوق کشکی ام ادامه می دهم. بعد یک حس غریبی می آید سراغم که اینها همه اش بهانه است، بهانه ای برای اینکه صد صفحه آخر چهره مرد هنرمند در جوانی و بیست صفحه ی آخر مرگ در ونیز را تمام نکنم یا بهانه ای برای اینکه هزار شخصیت سرگردان را که مخم را جر می دهند و دیوانه بازی در می آورند ، نیاورم روی کاغذ و صفحات خط خطی سالنامه ی داستانی ام را هزار بار ورق بزنم.
شاید دوستم شهامت بیشتری دارد که اعتراف می کند دیوانه شده است ولی مشکل من دیوانگی پنهانی ام است که از درون دارد خردم می کند و نمی دانم تا کجا می توانم به روی خودم نیاورم. اگر اینجا یک جورهای دیگری بود شاید از بلاهایی که این مدت سرخودم آوردم چیزی می گفتم ولی می ترسم و این ترس هم یک جورهایی خستگی ام را بیشتر می کند.
یاد آن همه شوق می افتم که مدتی پیشم آمده بود و یاد خیال های باطلی که فکر می کردم مسیر زندگی ام دارد عوض می شود و اینکه خودم را متقاعد کرده بودم که درس بخوانم و ...
خسته ام.
و مطمئن باشید این آخرین غری است که توی این صفحه، بالا می آورم، خودم هم از دست خودم خسته شدم. آن قدر که هر شب توی رختخواب آبی غلت بزنم و حتی بی آنکه ذره ای خیال کنم و بخوانم، فقط یک ساعت زودتر خوابم ببرد و خواب نبینم و یاد آن روزها نیافتم و حرفهایش از یادم برود...
وقتی می نشینی توی هواپیما، تازه تنها می شوی. دیگر پدر و مادر و دوست و همسر نیستند، نگرانی ها شان هم نیست. تو تازه فرصت می کنی نگران خودت بشوی. همه چیز هایی که تا حالا نگرانی های پیدا و پنهان آنها بوده و تو نفی شان می کردی و می خندیدی، حالا می شوند نگرانی خودت. واقعا در یک کشور غریب چه می خواهی کنی؟
پیاده شدم. یک راهروی پهن و طولانی در فرودگاه بیروت. یک برگ مقوایی بهم دادند. فرمی بود که باید مشخصاتم را رویش می نوشتم. با خودم گفتم کمی عربی بلدم و کمی انگلیسی. کارم را راه می اندازد، اما نیانداخت. عربی اش را اصلا نمی فهمیدم. هیچ چیزش مثل عربی ای که من بلد بودم نبود. انگلیسی هم نداشت. فرانسوی داشت که من هیچ بلد نبودم. شروع کردم کشف اش کنم. اولی که اسم است. دومی نام خانوادگی است. این هم احتمالا نام پدر است. این کشور است. این یک شماره باید باشد. شماره چی؟ شناسنامه؟ گذرنامه؟ پرواز؟ گیر کردم. دیگر نمی شد پیش بروم. دور و برم را نگاه کردم. یک نفر داشت می رفت. هم از چهره اش پیدا بود ایرانی است، هم با همان هواپیما آمده بود که من هم مسافرش بودم. صدایش زدم. آقا! ببخشید. ممکن است یک کمکی به من بکنید این فرم را پر کنم؟ سرش را طوری تکان داد که یعنی فارسی بلد نیستم. بدم آمد. ترسیدم. تنها بودم. جایی و کسی نبود که به دامن اش فرار کنم.
این داستان مال چند وقت پیش است؟ من هم شده ام مثل آن پیرمردی که در جوانی اش اصفهان را گشته بود و تا آخر عمر هر بار که صحبت می کرد نقلش نقل اصفهان بود. کی بود که رفتم لبنان؟ همه اش نقلم نقل لبنان است. گاه حس می کنم دیگران را آزار می دهم. باید ترکش کنم. خوب نیست. شاید بعد ها. حالا این ماجرا را باید بگویم.
امن العام. روی لباس اش این را نوشته بود. فکر کردم یعنی پلیس. چیزی بود شبیه نیروی انتظامی خودمان. بعدها فهمیدم که درست فکر کرده بودم. رفتم سراغش. با تردید و دودلی و ترس. مطمئن بودم مسخره ام می کند. کمکم نمی کند. مگر ایتالیا را یادم نبود؟ مگر دستم نیانداختند؟ تازه آن ایتالیا بود. گفتم به درک. اگر کمکم نکرد داد و فریاد می کنم. می گویم با سفارت تماس بگیرند. بالاخره یک نفر را خواهند فرستاد. چه فایده که بگویم دهانم تلخ بود و زانو هایم می لرزید؟ اگر همین بلا سرت نیامده باشد نمی فهمی چه می گویم.
عربی ام دست و پا شکسته بود و مثل زمزمه یا غرغر. خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم. دستش را آورد و گذرنامه و فرم را ازم گرفت. هنوز داشتم می گفتم. با دست اشاره کرد که نگو، نیاز نیست. نگاهش کردم. لبخند می زد و می نوشت. با نگاهش گفت آرام باش. آرام شدم. چه پلیس عجیبی.
پلیس لبنان واقعا همین قدر عجیب بود. اسمش و رسمش امن العام بود. برای همه امنیت می آورد. به همه آرامش می داد. در لبنان که بودم هیچ وقت از پلیس نترسیدم. هیچ وقت از دیدنشان احساس نکردم باید خودم را جمع و جور کنم. همیشه دیدن پلیس به من آرامش می داد. حتی جاهایی که ایست بازرسی سوریه بود و سرباز های شلخته و خشن سوریه می خواستند بگردنمان، احساس می کردم امن العام مراقب من است. حتی پای مرز در دو متری سرباز اسرائیلی می دانستم که ازش نمی ترسم. احساس می کردم که هنوز امن العام مراقب من است. حتی احساس می کردم که می توانم زبانم را در بیاورم و هیچ نترسم. حتی احساس کردم که آنقدر امنیت دارم که نیازی ندارم با زبان در آوردن ابراز کنم که از آن گشتی مسلح وحشی بیزارم.
به فرودگاه امام رسیدم. هنوز انگار در حمایت امن العام بودم. آرامش همه جا بود. گذرنامه ام را به مامور ایرانی دادم. با من دعوا کرد. دعوا کرد که چرا گذرنامه را از این طرف دادی. چرا نچرخاندی و بعد ندادی اش. امنیت ریخت. از میان رفت. تف به ناامنی.
چند سالی گذشته است. در خیابان ایستاده ام. ظهر است. هوا گرم است. بنا است زود خودم را برسانم به میدان شهدا. به ماشین ها می گویم شهدا. یک ماشین پلیس هم رد شد. سفید و آبی. یعنی راهنمایی و رانندگی. صد متر جلوتر می ایستد. بر می گردد. می گوید بیا بالا. می پرسم چرا؟ می گوید مگر نگفتی شهدا؟ می گویم با شما نبودم. لابد با تاکسی یا سواری ای بوده ام. می گوید دروغ می گویی. شخصیت نداری. بحران در هوا موج می زند. سعی می کنم آرامش کنم. عصبانی است. هر دو نفرشان عصبانی اند. هر چهار نفرمان عصبانی ایم. چه اوضاعی است. نه! دارد بیسیم می زند به گشت کلانتری. توهین به مامور در حین انجام وظیفه. به رفیقم می گویم تو برو. نایست. می گوید چرا؟ می گویم دست کم برو به بچه ها بگو که بدانند من کجا هستم. هر دو مامور گر می گیرند. حرف ها شان جوری است که انگار من رفیقم را می فرستم پی پارتی ای که بیاید و اعمال نفوذ کند و راه را بر آنها ببندد. سوتفاهم. ناامنی. عصبانیت. می دانم مقصر نیستم. می دانم مقصر نیستند. چشم هایم را می بندم. هوا گرم است. یک لحظه خیال می کنم در صور نشسته ام. آرام می شوم.
زوربا: چرا جوونا باید بمیرن؟چرا آدم باید بمیره؟ بگو دیگه.
نویسنده: نمی دونم.
زوربا: پس فایده اون همه کتاب که خوندی چیه؟ اگه کتاب به این سوالها جواب نمی ده پس از چی حرف می زنه؟
نویسنده: از رنج مردانی که قادر نیستن به این قبیل سوال ها جواب بدن !
زوربای یونانی
زندگی پر از این لحظه هاست. وقت هایی که کسی دلتنگ شده است و تو باید به او کمک کنی. باید امید بدهی، از زندگی بگویی، به خاطرات خوب و آینده های خوب که خواهند رسید بشارت بدهی و حتی گاهی باید لودگی کنی. باید تلاش کنی که دنیا کمی بهتر شود، که کمی قابل تحمل تر شود و بگذرد. لحظه های تلخ و قهوه ای اش بگذرد و دوباره به شادی برسد. دوباره همه چیز آبی شود.
اما این همیشه تو نیستی که امید می دهی. بعضی وقت ها هم هست که یاس و ناامیدی سر تو آوار شده و شاید همان که چند روز پیش دلداری اش داده ای، همان که برایش قسم خورده ای که دنیا این همه تاریک نیست و در میان هق هق گریه دشنام ات داده که این همه خوش خیالی و این همه نمی فهمی، همین او، حالا باید سراغت بیاید و به شکل دیگر و با کلماتی دیگر همان ها را به تو بگوید و تو را برهاند. آن وقت این تویی که باور نمی کنی. تویی که خون جلوی چشمانت را گرفته است و می خواهی او را به خاطر این همه خوش دلی خفه کنی. و آن وقت اوست که به تو یادآوری می کند که پیش از این چه می گفته ای، که پس از این می توانی چه روز های خوبی در پیش داشته باشی و این تویی که به او یادآوری می کنی که تا همین چند روز پیش این ها را چرا باور نمی کرده است و حالا چرا این همه ساده لوح و بی خیال شده است.
اما ته همه این ها شاید واقعیت همان باشد که می توان دید. شاید ماجرا این است که همه چیز می گذرد و تمام می شود. همه آن آخر شب های خفقان آور، همه آن خاطره ها و یاد ها یا نگرانی هایی که آمدند تا راه گلو را ببندند و زندگی را غیر ممکن جلوه دهند خواهند گذشت و دوباره همه چیز از نو آغاز خواهد شد.
اما در این یاری دادن ها، در این شانه گرفتن ها، رازی است که هیچ نباید دست کم اش گرفت. در این شعر هایی که باید بخوانی یا بشنوی تا شور زندگی را فراموش نکنی رازی است که نباید فراموش اش کرد.
در فیلم اتاق پسر نانی مورتی آهنگ زیبایی هست که هیچ وقت فراموش اش نمی کنم. آن فضای صمیمی و آکنده از زندگی داخل ماشین را، پدر و مادر با دو فرزند شادشان را که آهنگ پخش شده از رادیو را تکرار می کنند و تم ایتالیایی زیبای این قطعه را فراموش نمی کنم و فکر می کنم فقط برای این آفریده شده تا تو بدانی که مرگ در پایان، چطور به ساحل آبی دریا و موهایی که در باد پریشان می شوند، به حس پایان ناپذیر زندگی می رسد و نانی موراتی با زیبایی تمام این قطعه را پیش از همه حوادث تلخ، همچون پیش گویی برایمان می نوازد. با آهنگی که خواننده اش از رود و از دریا می گوید و در اوج لذت تکرار می کند که: گاهی برای زندگی کردن کمی هم باید مرد !
شاید گاهی هر یک از ما کمی آن دلداری ها را کم داشته باشیم. شاید گاهی نگرانی از آینده چنان فشار بیاورد که کم بیاوریم. اما دوستی ها هستند و آخر شب ها گویی برای این خلق شده اند که تو این همه اضطراب و یاس را به زمزمه آرامش بخش ات میهمان کنی. گویی برای این خلق شده اند که تو بتوانی به صدایی که تو را به صبوری و تحمل می خواند گوش بدهی و حتی اگر شده در بستری از اشک، لحظه های کشنده را که تهدیدت می کنند از سر بگذرانی.
همدیگر را فراموش نکنید. همدیگر را فراموش نکنیم. به آفتاب فکر کنیم که همیشه آن بالاست. به آسمان آبی که هیچگاه قهوه ای نخواهد شد.
گریه هایت را تمام کن دیگر
خوب خواهد شد
فقط دستم را بگیر
و محکم نگهش دار ...
در قلب من خواهی بود – فیل کالینز
کاش می دانستی که خاطره این مسافرت تهران هیچگاه از خاطرم پاک نمی شود بانو. جمشیدیه و تجریش و تندیس و اردک آبی و مثل همیشه کافی شاپ آقا فرهاد و پارک زمین تنیس ... چقدر خوب شروع شد همه چیز. همه و همه را در قسمت دیوانگی های مغزم ضبط کرده ام برای همیشه اما ...
در چشمت هایت و صدایت چیزی بود که آزارم می داد اوایل. چیزی از جنس تشویش و نگرانی یا شاید اضطراب و دلهره.
فهمیدم که نگران حال پدربزرگت بودی. می دانم چقدر دوستش داشتی و چقدر مهربان بود ... چقدر بهم ریختم وقتی از پشت تلفن صدایت را شنیدم که آنطور می لرزید ... که گفتی امین بابابزرگم امروز فوت کرد و من می دانستم که چه ضربه ای خوردی ...
آن بعد از ظهر تنها در قبرستان امام زاده محمد و پرسه بین قبرها را هیچ وقت فراموش نمی کنم ... چه دل پری داشتم و چقدر گریه کردم سر مزار پدر بزرگت. چقدر باهاش حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم ...
زندگی خیلی کوتاه تر از آن است که بهش دل ببندیم بانو. تمام مسیر برگشت را به قبر آن زوج جوان فکر می کردم. یا آن دو برادر 16 و 18 ساله ... به پریسا فکر کردم که چه زود فراموش شد... به مرگی که پشت سر ماست و کافیست فقط چند لحظه ازش غافل بشویم...
این خطوط پراکنده و پر از تشویش را نوشتم که بگویم نگران حالت هستم. که دوستت دارم و برایم مهم ترین چیز سلامت روح و جسم توست که می دانم این روزها به شدت بیمار شده است.
دوار گرفته ام
و اسمهاي خاص،
توي سرم، چرخ و فلك بازي مي كنند ..
از كابوس يك روز بدون مسكن،
تر مي شود پيراهنم
و سايش آهن قراضه هاي بي سرنشين،
بند بندِ استخوانهايم را تهديد مي كند
به جدايي ......
مي گذرانم و تا شب، تلخ مي شود
دهانم ،
و زبانم
و چشمهايم، كه ديگر سو ندارند
كه كتابها را نجويده هضم كنند ..
و تو بگويي
باز رودل كرده ام ...
1.
بعضی آدما هستن که داشتنشون به تنهايی بسه. يه آدمی که بودنش باعث میشه تو دلت هيچ کس ديگه رو نخواد. که يعنی مثلن اگه تبعيدت کنن بورکينافاسو يا چه می دونم گينه ی بيسائو يا اصن همين ترينيداد-توباگوی جديدالکشف، اون آدمه اگه باهات باشه حاضر باشی تا ته دنيا هم باهاش بری و فکر هيچيم نکنی و بدونی اون که باشه، همه چيو می تونی از سر بگذرونی. می تونی باهاش همه جوره خوب باشی ..
2.
خواب و بیدار چشمام رو باز که می کنم اولین جایی که دستم میره کنار تختم دنبال گوشیمه. چشمم که به اس ام اس ات میوفته کلی خنده ام میشه ... " از اینکه منو دوست نداری چه احساسی داری؟" جواب میدم به خدا خوابم خودش برد! من هی خواستم نرم ها ! هی دستمو دراز کردم اما تو که نبودی که دستمو بگیری نزاری ببرتم ! اصلا تو که منو تنها گذاشتی نگفتی گم میشم؟ یکی میاد می دزدتم؟ کجا رفتی یهوای؟ ...
3.
ميدانم كه گوشهاي از غمهاي تو شدهام. ميدانم كه گاهگاهي نگرانم ميشوي، كه منتظرم ميماني، كه دوستم داري.
براي اين همه خوبي، نميدانم چه بايد بگويم. شايد هيچگاه نداني كه چهقدر بودنت، در اين زمان ِ بيهودهي طولاني، آرامم ميكند. شايد هيچگاه نداني كه تو را بيش از تمام عصرهاي خسته ي زيبا دوست دارم كه با من ميآيي، كه كنارم هستي و سكوت ميكني تا سكوت كنم. من خوبي را ميفهمم، مهرباني را ميفهمم و محبت را كه قشنگتر از همهي عشقهاست و تو را بيش از همه... ميدانم كه دل تنگم ميشوي. اين را هم ميدانم كه بهتر از هر كسي ميداني چهقدر پريشان و آوارهام، ميدانم كه همهي تلخيهايم را ميبيني، بدقلقيهايم را، ديوانهگيهايم را و تنهاييم را... و همچنان مهربان ميماني.
اين روزها خوب نيستم، مهربان نيستم، لحظههاي خوب كم دارم. اين روزها هيچ چيز خوبي ندارم كه به درد كسي بخورد و شادش كند. با اينحال، همهي آنچه را كه هست، كه از دلم باقي مانده، يكجا ميدهم به تو.
كاش بتوانم كمي بهتر باشم برايت، پيش از آنكه بي من ِ تو بروي...
اما اگر خوب نشدم، به دل نگير و بگذار به حساب همان جنون ِ ذاتيام... ولي خيلي دوستت دارم... نه چون دوستم داري و نگرانم ميشوي، فقط به اين خاطر كه دل هرزهام ميخواهد دوستت داشته باشد.
4.
در آغوشات كه ميگيرم، فاصله تمام ميشود
و عطر ات با تن ِ من ميآميزد.
در باران ميآيي،
با باد ميروي.
دوست دارم براي هميشه بماني؛
ميداني،
و نميماني،
و من دوستت دارمهايت را، دوست دارم
5.
این روزها که می دونم تا رسیدنم بهت چیزی نمونده بیشتر دلتنگت میشم. بیشتر بهونه می گیرم و بیشتر هواتو می کنم. دلم واسه تمام اون پیاده روی های دو نفره و حرف زدن ها و غر زدن ها و خندیدن ها تنگ شده. دلم برای بوسه های دزدکی و رستوران های بین راهی و لغزش دستم روی پوست ظریف تنت هم...
6.
این چند خط پراکنده رو نوشتم که بگم دوستت دارم. که برام عزیزترینی و تنها بهانه واسه تحمل کردن این روزهای موزی بی همه چیز ...
1 .
بعضی روزها هستند که مثل باقی روزها هستند؛ حتی بعد از اینکه بالاخره بلند می شوی و یک نخ سیگار می کشی و لباس عوض می کنی و چند قلپ شیر می خوری و وقتی کفایت نمی کند یک صبحانه کامل ، باز هم شروع نمی شوند. چون لباس پوشیده ای راه میفتی که برسی، نه به عقربه های زرنگ ساعت که به دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. توی خیابان ها آدمها راه می روند، ماشین ها دود می کنند، بوق می زنند، کرکره مغازه ها دود گرفته و با قیژ قیژ بالا می روند و صبح لَخت افتاده روی همه چیز، زرد و بی حال آه های بلند می کشد و آدمها تویش حرکت می کنند به تو تنه می زنند و رد می شوند بدون اینکه روز شروع شده باشد و اصلأ چیزی با چیزی یا کردن کاری با نکردن آن فرقی بکند. این طوریست که بعضی روزها مثل روزهای دیگر هستند.
2 .
جعفر آقا که معلوم نبود توی ساختمان شرکت سرایدار است یا دربان یا آبدارچی و در هر صورت هیچ وقت نمی توانستی پیدایش کنی و خِرش را بگیری و کاری ازش بخواهی ایستاده بود جلوی در ساختمان، تا کمر خم شده بود و می شد فهمید مدتی در همان زاویه قائمه گیر پیرزن کوچکِ روبرویش افتاده بود. اگر الان صحنه را چیده ای و در جای پیرزن ِ کوچک یکی از آن پیرزن های ریزه میزۀ موسفیدِ لبخند به لب که همیشه مادربزرگ های خوبی هستند را تصور کرده ای مجبوری تارهای سیاه زیادی بین موهایش بگذاری، قدش را باز هم کوتاه تر کنی، حدود 100 یا 110 سانتیمتر، کمی چاقش کنی، به جای لبخند چین های کلافگی بین ابروها و دور لبش، و یک آستین مانتویش را خالی بگذاری. جعفر آقا که با درماندگی 90 درجه اش ایستاده بود روبروی یک همچین زنی تا مرا دید صاف ایستاد و پیرزن به دنبال کمک دستش را سمت من دراز کرد. می خواسته با اتوبوس 2 ایستگاه از جایی به جایی برود که باتری بخرد، نصف راه را میانبر زده بود، حالا گم شده بود و اسم خیابانها را هم نمی دانست. باتری فروشی هم جایی نبود که کسی بشناسد ، اصلأ مگر مغازۀ باتری فروشی هم هست؟ یک مغازه که توی تمام قفسه ها، سوراخ سنبه ها و طبقه های شیشه ای یا ام.دی.افِ ویترین هایش باتری باشد. از تصور خودم خنده ام گرفت اما حواسم هنوز به زن بود و صبر کردم تا تکرار سوم همۀ جمله هایش را هم بشنوم. بار آخر گفت: " می خواستم 2 ایستگاه برم باتری گوش بخرم اومدم زرنگی کنم رامو نزدیک کنم رسیدم به این خراب شده. عجب غلطی کردما " . این خراب شده ای که رسیده بود نه ایستگاهی بود نه هیچ وقت اتوبوسی رد می شد. سعی کردم با فهمیدن اینکه کجا بوده و 2 ایستگاه در چه خطی به باتری گوش می رسیده حدس بزنم این خراب شده چقدر از مسیرش دور بود. اسم خیابان ها و میدان ها و مغازه های دور و اطراف را می گفتم تا ببینم کدام به گوشش آشناست، هم اسم قدیم هم اسم شهیدشان را، هر دو را تا جایی که یادم می آمد می گفتم و جعفر آقا آرام آرام عقب می رفت تا دست آخر پشت چهارچوب در ناپدید شد. پیرزن همان طور که حرفهایم را لب خوانی می کرد لبهای خودش را هم تکان می داد. برای اینکه دوباره گم نشود طول چند کوچه را تا ایستگاه اتوبوس همراه قدمهای آرامش راه رفتم. در طول مسیر از خودش گفت و جوانیش و نوه 23 ساله زرنگش که از هر انگشتش یک هنر می بارید و برای مادربزرگش ابرو گذاشته بود. به ابروهایش نگاه کردم – کارش چندان هم بد نبود . از پسرش گفت که خرجش را می داد و از کمیته امداد امام و اینکه هیچ وقت تاکسی سوار نمی شود چون از جوانی پول نداشته و همه راه ها را پیاده می رفته، آنقدر که حالش به هم می خورده ؛ از کمربند و زانوبند و مچ بندی که خسته اش کرده بود اما بدن وارفته اش را محکم نگه می داشت.
آدم ها و ماشین ها و مغازه ها و همشهری فروش ها به کارشان ادامه می دادند و روز هنوز خیال شروع شدن نداشت. چون لبهایم را نمی دید حرفهایم را نمی شنید و من فکر کردم باید بدانم باتری گوش چه کار می کند یا اصلأ چه طور کار می کند. نزدیک ایستگاه که رسیدیم مرا وسط خیابان بغل کرد و بوسید و برایم آرزوی خوشبختی کرد و رفت. وقتی دیدم آدمهای پشت چراغ قرمز نگاهم می کنند و رفتن پیرزن کوچک را با چشمهایشان دنبال می کنند لبخند می زدم چون می دانستم دیگر هیچ کدامشان نمی توانستند بگویند: "کوتوله بیچاره، اینا هیچ وقت زیاد عمر نمی کنند" و به شصت هفتاد سانتیمتری که به آسمان و تصاحب خورشید و خدایان یونان باستان نزدیکتر بودند ببالند. پیرزن روی همه شان را کم کرده بود و تا وقتی نوه اش توی تلویزیون مردم را گریم می کرد خیال مردن نداشت.
3 .
دوباره پشت همین میز، روی همین صندلی 80 هزار تومانی، جلوی همین همکار الکترونیکی ام نشسته ام و مثل هر روز صدای دوش گرفتن یا حمام کردن او را می شنوم؛ احتمالأ خانم منشی بهتر از من می شنود. اول صدای شرشر آب است و برخورد قطره ها به زمین، بعد ورود یک دست نظم فرو ریختن آنها را به هم می زند، بعد کل بدن با جریان استوانه ای شکل آب قاب گرفته می شود. من همه اینها را می شنوم نه فقط به این خاطر که حمام پشت همین دیوار است یا آن بدن قرص و محکم قاب گرفته شده رئیس من است، شاید بیشتر به این خاطر که من به صدای آب حساسم، به صدای قطره های تمیزی که به زمین می خورند و بعد کشیده می شوند توی چاهک، لوله خرطومی، لوله های چدنی کثیف و اگر بخت یارشان باشد لوله های پی.وی.سی ِ کثیف و در نهایت چاه جذبی کثیف تری که تا جریان های زیرزمینی آب و تصفیه طبیعی چند هزار متر و چندین لایه رسوبی فاصله دارد. این طور است که صدای هر قطره آب در تصور طبیعت جان بخشی ِ آن مرثیه ای است که برای خودش می خواند و از آن بدتر صدای آب توی دستشویی است که حتی به مرثیه هم شبیه نیست .
کمی که می گذرد و شیر آب را نمی بندد دیگر به قطره ها فکر نمی کنم، به اخبار ساعت نه فکر می کنم که باز اعلام می کند امروز بیش از دو میلیون و نهصد هزار متر مکعب آب در شهر تهران مصرف شده که سی درصد آن از منابع زیرزمینی تأمین شده و نسبت به سال گذشته هشت درصد افزایش داشته و قیافه درهم او را تجسم می کنم که نمی دانم با چشمهای باز یا بسته همانطور زیر دوش ایستاده و به قول شب جمعه ای ِ محله مان به چه کنم چه کنم روزگار گرفتار شده و دلم می گیرد. فکر می کنم بشود رابطه مستقیم میزان مصرف آب شهر را با افسردگی مردم آن به دست آورد و چند جمله دیگر به متن گوینده اخبار اضافه کرد: "با توجه به این ارقام، امروز آمار افسردگی شهر تهران نسبت به زمان مشابه در سال گذشته هشت درصد افزایش داشته که از این میزان ده درصد به افزایش جمعیت ، پانزده درصد به افرادی که تازه دچار افسردگی شده اند ، پنجاه و پنج درصد به افرادی که افسردگی شان از مزمن به حاد ارتقا یافته و بیست درصد به موارد مقطعی اختصاص دارد". البته کسی این کار را نمی کند چون هیچ وقت لزومی ندارد همه همه چیز را بدانند. بالاخره مجبور می شود تکانی به خودش بدهد و از فکر بیرون بیاید؛ صدای یکنواخت آب تغییر می کند. دوش گرفتن یا حمام کردنش را از صدای آب می شود فهمید، از پیچیدگی نظم برخورد قطره ها به زمین بعد از اینکه از روی بدن، دستها و پوست برهنه می گذرند. این ها را هم می توانم تصور کنم چون پوست جوان و دست های کم مویش را دیده ام، اما نمی کنم چون او رئیسم است. فقط به صدای غم انگیز و در عین حال آرامش بخش آب گوش می کنم. بعد او بیرون می آید، تمیز و مرتب لباس می پوشد و به همه کارمندانش صبح به خیر می گوید.
4 .
توی بیابان اُکر رنگی که چندان وسیع نبود اما چیزی هم به جز آن دیده نمی شد راه می رفتم و لابه لای ویرانه های تاریخی چند ساختمان بزرگی که توی آن مانده بود می پلکیدم. بیشتر از آنکه احساس گیر افتادن بکنم از کشف مکان عجیبی که در همان لحظه در آن قرار گرفته بودم احساس هیجان می کردم، اما هرچه پیش می رفتم آگاهی مبهمی در من شکل می گرفت که گویا زندگی من همان جا بود چون اصلأ چیز دیگری جز آن بیابان که به طور غیرطبیعی کوچک بود اما مرزش هم دیده نمی شد وجود نداشت. چند نفر دیگری هم بین خرابه ها بودند و نبودند. مردی که از قبل می شناختم یا شاید مثل دو توریست تازه آشنا شده بودیم اما به خاطر سبقۀ توریستیمان آشنایی قدیمی تری را احساس می کردیم خیلی نزدیک آمد و در حین گشت و گذار دوباره دور شد. سنجاقک سبز بزرگی را دیدم که با سبز براق و بالهای بزرگ و برجستگی پشمالوی بالاتنه ای به بزرگی یک توپ پینگ پنگ به سمت من می آمد. چند لحظه بعد سنجاقک توی گلوی من گیر کرده بود. آن مرد راهنمایی تکراری ای به من کرده بود و رفته بود؛ با نگاهش به من گفته بود سنجاقک را قورت بدهم، یا شاید یک لیوان آب دستم داده بود. من که از تصور قورت دادن آن موجود زنده پشمالوی سبز با بالهای بزرگش حالم به هم می خورد دویدم و از کاناپه آلبالویی رنگی که زیر نور مات خورشید رها شده بود سر و ته آویزان شدم تا سنجاقک را بالا بیاورم اما سنجاقک که با سر تو رفته بود نمی توانست بیرون بیاید. برای اینکه بیش از آن دست و پا نزند با دستپاچگی بلند شدم و ایستادم. بَسّم بود، واقعأ بَسّم بود. من زنی سی و چند ساله بودم که وسط بیابان کوچکی ایستاده بود، با سنجاقک مانندی توی حلقش که نه می توانست بالا بیاورد نه فرو دهد.
پايان ماجراست شليك كن رفيق
تاخير نابجاست شليك كن رفيق
من با كمال ميل رو به گلولهام
اين تير بیخطاست شليك كن رفيق
از چند روز پيش حس كردهام كه مرگ
اجرای انتهاست شليك كن رفيق
فهميدهام كه حذف يا قتل عمد من
راه نجات ماست شليك كن رفيق
ژانر و سياق جبر وسترن محض بود
پايان همين فناست شليك كن رفيق
اما دوئل نداشت وسترن انتها
يك كلت بين ماست شليك كن رفيق
من باختم قبول تقصير عشق بود
ناگفته برملاست شليك كن رفيق
من خستهام بجنب فرصت نمانده است
تقدير هم نخواست شليك كن رفيق
اصلا مهم نبود تقدير دستساز
كلتت چه خوش صداست شليك كن رفيق
انديشه فولادوند / ويژهنامه جشنواره فيلم فجر هفتهنامه «جهان سينما» / دوم بهمنماه 86
به رسم نوروز، هرکس، چیزهایی از تلخ و شیرین های سال پیش می گوید و بغض یک سال پر از اتفاق را، خالی می کند. تا شاید حفره ای باشد برای تنفس در سالی نو.
سالی که گذشت برایم سالی عجیب بود، سالی پر از نشانه، پر از خیال و پر از تصویر،که نه این نوشتار مجال بازگو کردنش را دارد و نه در حوصله این جا می گنجد.
سال 86 شاید، در شماره سال های زندگی ام، یک سال معمولی باشد، ولی هیچ گاه، شب های بی خواب این سال، بغض های این سال، و نامهربانی هایش را فراموش نخواهم کرد.
چیزی که بیش از همه در این سال آزارم داد، خیال هایی بود که دست از سرم بر نمی داشت، خیالاتی که ذهن روسپی ام را، در خواب و هشیاری، بارها تا سرحد مرگ پیش برد و بازگرداند، عجیب آنکه در این سال، هیچ گاه شادی را که گاه گاهی بروز می دادم، لمس نکردم و در اعماق پرتنش روحم، تفکری موذی و دنباله دار، شادی ام را می خشکاند.
از نشانه ها چیزی نمی توان گفت، که آنقدر عجیب و بی واسطه اند که گاهی راحت از کنارشان می گذریم و همین گذشتن ها، یکباره کار دستمان می دهد.
در سالی که گذشت، سعی کردم بیشتر بشنوم و بخوانم و تا آنجا که در توانم بود، خواندم. که اندک آسایش ام در لحظات بی اضطرابی بود که از شوق خواندن به وجد می آمدم. ولی چه بسیار ناخوانده ماند و ناشنیده.
داستان های ناقص ام در این سال، توی ذهنم، آنقدر لولیدند و نوشته نشدند تا پخته شوند و امیدوارم روزی بتوانم همه شان را بی آنکه خطی بر دفترم بزنم، روی کاغذ بیاورم.
امیدوارم همه دوستانی که در این سال از من رنجیده اند، ببخشند مرا که سخت به این معتقدم که رنجاندن قلب یک انسان، بزرگترین گناه است. و به شیرینی بخشش آن ها، تمام تلخی های انسانی این سال را از دلم بیرون می کنم وسعی می کنم به شادی بیاندیشم که بزرگترین نعمت است.
داریوش هخامنشی در سنگ نبشته معروف خود در کوه بغستان گفته است: " خدایی را می ستایم که شادی را برای مردم آفرید"
و به آیین و اعتقاد گذشتگان مان، امشب، چراغی بیافروزیم، تا ارواح مردگانی که از دست دادیم، راه خود را، از میان انبوه مردگان باز کنند و روح آنان نیز، در شادی سفره هفت سین مان سهیم باشد...
با قطار آمد
از دهکده ای دور...
بهار
خسته و کوفته و خاک آلود
نه کسی آمده از شهر به استقبالش
نه کسی دنبالش
گیج و تنها و غریب
دود، از آهن ها بر می خواست
آه از آدم ها
با قطار آمد، از دور بهار
چمدانش را از روی سکو دزدیدند !
عمران صالحی
پ.ن: سلامتی و شادی ، بزرگترین آرزویی است که در لحظه تحویل سال نو دارم، برای همه آنهایی که دوست شان می دارم و در خاطرم حضور دارند.
پ.ن.2: مصاحبه من با جابلاگی
قسمتي از كتاب فراتر از بودن* نوشته كريستين بوبن
زندگي رنج به همراه دارد.زندگي به اندازه رنج، كودكي به همراه دارد.
رنج و كودكي در حقيقت يكي هستند.روح كودكي براي دنيا تحمل ناپذير است.
دنيا كودكي را رها مي كند تا دنيا بماند.
در عمق هر زندگي چيزي دهشتبار،سنگين،سخت و گس وجود دارد.
چيزي مانند يك رسوب،سرب،لكه،رسوبِ غم،سربِ غم،لكه اي ازغم.
جز قديس ها و بعضي سگها، همه ما كمابيش به بيماري غم مبتلا هستيم،
كمابيش. اين بيماري حتي در جشن هايمان هم وجوددارد.
شادي كمياب ترين ماده در اين دنياست.
* فراتر از بودن و موتسارت و باران (نشر ماهريز)