برای زنی وانهاده و جمله ی صفحه ی آخر
 

یک چکه می افتد روی جمله ی صفحه ی آخر. دستمال های خیس از عرق را توی سطل می اندازم. شوری عرق را تف می کنم پایین تخت. این صفحه ی آخر شاهکار است. خدایاچرا اینقدر دیر؟ چرا توی صفحه ی اول ننوشته بود. حالا شدیدا احساس می کنم نیاز به یک هم خوابه دارم. احساساتم بعد از ده سال خشکسالی، بدجوری روی هم تلنبار شدند. بعد از آن جدایی نفرت انگیز. بازوهایم می لرزد ، پاهایم سست شده اند، چشم هایم چند برابر معمول می بینند،خلا شدیدی درونم حس می کنم... حالا بعد این همه وقت و این یک جمله ..
نمی دانم چرا گوشهایم را که می گیرم، صدای همهمه ی آدمها بیشتر می پیچد، می آیند و می روند و مدام برق را روشن می گذارند. نمی دانند من به نور حساسیت دارم. پتو را روی سرم می کشم وباز جمله ی آخر را تکرار می کنم. عطش دارم. مدام پارچ آب را پر وخالی می کنند. همه می دانند من چه مرگم است ، ولی خودم بی خبرم. جعبه ی مسکن هایم روی کمد واژگون شده. چرا هیچکس نمی آید برشان دارد؟ انگار نه انگار که من اینجا هستم. حیف که صدا ندارم وگرنه با یک فریاد همه را پرت می کردم بیرون. ولی از کجا معلوم؟ شاید شاید .... شدیدا احساس می کنم نیاز به یک همخوابه دارم و بعد از این همه سال این اولین احساسی است که در من پیدا شده. احساسی که من را به یک آهن ربای تمام عیار تبدیل کرده، برای جذب کردن تجربه هایی هرچند تکراری که انگار خاطره یی از آنها گوشه ذهنم را می آزارد ، تجربه هایی که باید تکرار شوند و حتی نمی شود از آنها عکس گرفت. این عطش تمامی ندارد، عطش یک جمله‌ی ناخواسته که نصف شب یقه ی آدم را می گیرد .حالا که چشم باز می کنم، مثل همیشه، همه ی اتاق ها خالیست و پارچ آب روی متکا سر و ته شده.

 
توسط کرم دندون در 18 اردیبهشت 1385 0:50 بֽظֽ | | نظرات (33)